آه خدایا – بخش سوم

 

آه ای شنواترین؛ چه کنیم با سکوت تاریخی دهشتناک تو که هرچه ما، داد و فغان و غوغا داریم از تو تنها سکوتی همیشگی میفهمیم تا جایی که آن فیلسوف واله و شیدا گفت: ” خدا مُرده است “

آه ای اولین و آخرین؛ چه کنیم با ایمان و بی ایمانیمان که در این کشمکش روزگار، گاهی این سوی و گاه آن سوی تاب میخوریم و هیچگاه ثبات نداریم.

آه ای هستی بخش؛ چه میشود با این همه تفاوت و تمایز که همه از یک خالقیم و این همه متفاوتیم.

آه ای داناترین؛ چه کنیم با علم و جهل که هر چقدر آگاه تر میشویم تنهاتر میشویم، هر قدر بیشتر بدانیم فاصله مان از دیگران بیشتر میشود و نصیبمان از گفتگوها فقط سکوت میشود و نگاه.

آه ای راز ای سرّ؛  چه خوش گفت آن حکیم بزرگ مغربی که ۵۰ سال به تو فکر کرد اما جرأت نکرد اسمی از تو ببرد و تنها گفت: بنیادی ترین پرسش، پرسش از وجود است که وجود، تویی و تو بنیاد و بنیان عالَمی.

آه ای حیات؛ چاره این سفر پرماجرای سرشار از فراز و فرود زندگی چیست که راه خروجی از آن نداریم و گاهی آنقدر کلافه مان میکند که دلمان میخواهد سر به بیابان بزنیم، هرچند که آن بیابان هم جرئی از این زندگی است که راه فراری نیست، گریزی نیست، خروجی نیست.

آه ای راهنما؛ چه کنیم آن زمان که هیچ پناه و مونس و همدمی نداریم با هزار شک و تردید، فقط دستمان را دراز میکنیم؛ در خلأ، در سکوت، در تاریکی تا دستمان را بگیری و با خودمان نجوا میکنیم آیا خدایی هست!؟ آیا دستمان را میگیرد!؟

آه ای معنایِ پیش و پسِ واژه ها؛ چرا فقط تو را خدایی دهنده میدانیم نه گیرنده!؟ چرا فقط دهندگی را صفت خدایی میدانیم و گیرندگی را نه!؟

آه خدایا؛ چه کنیم با این حسِ دوگانه که هم، همه کاره ایم و هم، هیچ کاره!؟ هم مجبوریم و هم صاحب اختیار!

آه خدایا، خداوندا؛ چقدر دشوار است درک و فهم زندگی که اساسش بر تناقض است؛ رنج و لذت، آرامش و تشویش، سلامت و بیماری، صداقت و فریب، از دست دادن و به دست آوردن، جوانی و پیری، مرگ و زندگی!

آه ای معشوق؛ عرفای بنامت گفتند که تو خودِ عشقی و عشق، اسطرلابِ اسرارِ وجود است که پرگارِ هستی بر گردِ عشق میگردد؛ آنها چه می دیدند که ما نمی بینیم!؟

آه ای ناشناخته ترین؛ ما در شناخت خودمان فرو مانده ایم! این همه علوم، دانش ها و دانشمندان شبانه روز حول شناخت انسان، در حال تحقیق و پژوهش اند و همچنان پیش میروند و باز هم چیزی برای کشف پیدا میکنند اما به تو که میرسیم انتظار شناختی سریع و کامل و واضح را داریم؛ آخر چرا !؟

آه ای ابتدا و انتهای همه چیز؛ آنچه فهمیدیم این است که ادامه دهیم و منتظر پاسخی قطعی و مطلق نمانیم که هر منزلی از این سفر پاسخ خودش را دارد. ابهام و تردید، لازمه سفر است. این سفری بی انتهاست و ما تنها؛ مسافریم و تو حقیقی ترین همسفر.

 

“دکتر منوچهر خادمی ، معنادرمانگر”

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *