حال و روز مــا و فهم دیگران

 

تصور کنید روزی یکی از دوستانتان را که مدتی در سفر بوده می ­بینید و از او می پرسید که کجا بودی؟ او میگوید که برای سفر رفته بودم اقیانوس اطلس را ببینم. شما می پرسید پس کو سوغاتی؟ (خب مارکو بگو برایمان چه آوردی؟)

اقیانوس

چی؟

اقیانوس

بعد ظرفی را به شما میدهد که درون آن پُر از آب است؛

و میگوید بیا این­ هم اقیانوس!!

وقتی ما تجربه­ ای در زندگی داریم، خوشایند یا ناخوشایند؛ تلخ یا شیرین؛ اگر مخاطب ما آن تجربه را نداشته باشد، توضیحات و توصیفات ما هیچ کمکی به فهم مخاطب ما نخواهد کرد.

اگر من تا به حال دندان درد را تجربه نکرده باشم، شما هر چقدر توضیح بدهید که الان دندان عقل شما آبسه کرده و دردش تمام فک و صورت و سر و گردن شما را گرفته است، من چیزی از این مساله نخواهم فهمید.

من باید خودم یکبار دچار دندان درد بشوم تا شما را درک کنم و الا:

وصف آن به گفتگو محال است

که صاحب حال داند آن چه حال است

در اینجور مواقع ما چاره ­ای نداریم جز اینکه به تنهایی آن حال و روز را بچشیم و تحمل کنیم و از دیگران انتظار نداشته باشیم که ما را بفهمند، مگر اینکه خودشان چنین تجربه­ ای داشته باشند. فهم این مساله باعث میشود که کمی راحت­ تر با کسانی که ما را نمی­ فهمند کنار بیائیم و انتظاری از آنها نداشته باشیم. البته دیگران هم باید لطف کنند و قضاوت نکنند که این قضاوت­ های خام چه ­ها که بر سر ما نمیاورد.

آدمی را صد سال عَمّ و خال او

یک سر موئی نداند حال او

 

“دکتر منوچهر خادمی ، معنادرمانگر”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *