مـــا، عمـر ابدی و زلـزلـه

(به بهانه زلزله­ هایی که در ایران و تهران آمد)

 

ما میترسیم، ما می ­لرزیم، اما هیچوقت بیرون نمی­زنیم.

دیشب ما از خانه­ های خودمان بیرون زدیم در تاریکی شب، در سرما، در ترافیک، در آلودگی هوا. ما از خانه بیرون زدیم. خانه قرار بود امن باشد اما دیگر نبود. و ما ناامن بودن خانه را دیدیم و حس کردیم و پذیرفتیم و بیرون زدیم. آنچنان با سرعت که عده ­ای از ما هنگام فرار مصدوم شدیم. با یک پیش­ لرزه از جا کندیم و از خانه امن­ خودمان خارج  شدیم. ما تاریکی و سرما و… را به ناامن بودن سقف بالای سرمان ترجیح دادیم، چون خانه دیگر امن نبود.

ما زلزله ­های بیرونی را می ­بینیم حس میکنیم و بلافاصله از جا می­ پریم و عکس ­العمل نشان میدهیم. ترافیک میشود. به پمپ بنزین­ ها هجوم می ­آوریم. عده­ ای به هم فحش میدهند. دعوا و کتک کاری هم میشود. به هم کمک میکنیم. اتوبوس خودمان را می­ آوریم در پارک و به همه میگوئیم بیائید داخل تا سردتان نشود. آتش روشن میکنیم. آنقدر جویای احوال هم میشویم که مخابرات هنگ میکند.

ما زلزله بیرونی را، زلزله آفاقی را می­شناسیم. گویی با او انس و الفت دیرینه داریم. برای ما آشناست. اما گویی آنچنان که با عالم بیرونی و آفاقی، انس و الفت داریم با عالم درونی و انفسی، با عالم جانمان ارتباطی نداریم. عالم درون را نمی­ شناسیم. ما بارها در درونمان پیش ­لرزه و پس ­لرزه دیده ­ایم. بارها خودِ زلزله را حس کرده­ ایم اما دریغ از یک گام. دریغ از یک واکنش.

گویی لرزه­ های درونی همچون تاب خوردن گهواره است. ما خوابمان میگیرد. برایمان لالایی میخوانند. ما بیدار نمیشویم. ما حس­ های خودمان را جدی نمیگریم. حس­ هایی که همچون ابزارهای زلزله ­سنج هستند. ما حس خویش را در روابط­ مان جدی نمی گیریم. مدتهاست دچار طلاق عاطفی شده­ ایم اما نمی­ بینیم. در کار و شغل خودمان دچار روزمرگی شده­ ایم اما نمی ­بینیم. در روابط اجتماعی و خانوادگی خود سردی را حس نمی­ کنیم. ما زلزله­ های درونی خود را نمی­ بینیم.

ما گمان میکنیم عمر ابدی داریم و حالا حالاها هستیم که هستیم. ما مهر و عطوفت را از هم دریغ میکنیم و پیش خودمان میگوئیم شاید وقتی دیگر. حالا که وقت هست. ما زلزله بی ­مهری و بی­ تفاوتی را نمی ­بینیم. ما حتی با زلزله هم بیدار نمی­ شویم. پس ­لرزه ­ها هم برای ما لالایی میخوانند تا خوابمان عمیق تر شود.

چرا با پیش ­لرزه سرد شدن روابط خودمان؛ بیرون نمی­ زنیم؟ چرا کاری و تلاشی برای گرم شدنِ دوباره نمی­کنیم؟ چرا با پیش­ لرزه روزمرگی در شغلمان؛ شغلی که هیچ عشق و علاقه ­ای به آن نداریم بیرون نمی­زنیم؟ چرا سال­ها به دور خودمان میگردیم اما از سردرگمی که داریم بیرون نمی­زنیم؟ چرا در حالی­ که پیش­ لرزه های بی­ رنگ و بو شدنِ زندگیمان را حس میکنیم، بیرون نمی­زنیم؟ چرا زلزله­ های درونی و روحی خودمان را جدی نمی­گیریم؟

شاید زلزله­ های آفاقی اتفاق میفتند تا بلکه ما را بیدار کنند. مگر بارها به ما نگفتند که آفاق و انفس؛ درون و برون، دو رویِ یک سکه ­اند و همچون آینه یکدیگر را به هم نشان میدهند تا بلکه بیدارمان کنند که به خودمان بیائیم که عمر جاویدان و ابدی نداریم. فرصت اندک است، باید بیرون زد.

 

“دکتر منوچهر خادمی ، معنادرمانگر”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *