هیولای زندگـی ، هدیه زندگـی

 

چیزی که تا الان از زندگی فهمیدم این است که برای انجامش نیاز به انتظار نیست. انتظار برای زندگی کردن، کاری بیهوده است و جز اتلاف وقت چیزی برای ما نخواهد داشت. اینکه منتظر بنشینم تا اتفاقی شگرف و خارق­ العاده پیش بیاد تا من، زندگی و زیستن را شروع کنم؛ توهمی بیش نیست.

همین­ که زندگی کردن را شروع کنیم؛ اولین گام، اولین قدم، هر چقدر هم کُند و ناشیانه باشد، فضای جدیدی را جلویِ چشمان ما باز خواهد کرد. اگر ما از زندگی یک غول بسازیم، هیچوقت از ترس و وحشت روبرو شدن با آن، نزدیکش هم نمیشویم. آنقدر از این گوهر زندگی برای ما بد گفتند که تبدیل به یک هیولای عظیمی شده که مدام داریم ازش فرار میکنیم(خودم را میگویم).

آنهایی که مهارت روبرو شدن با حقیقت زندگی را نداشتند به ما هم گفتند که نزدیکش نشو، خطرناک است. آنها به ما نگفتند که همجواری با زندگی و زیستن با شور و شوق، چه هدایایی برای ما خواهد داشت. بیهودگی و عدم تماسِ خودشان با زندگی را به ما هم منتقل کردند و دم از بیخودی و ملالتِ زندگی زدند و عینکی که به چشم داشتند را به ما هم دادند تا به چشمان جان خودمان بزنیم. آنها ترسیدند که ما با چشمان خودمان ببینیم، بدون عینک یا دست کم با عینک خودمان.

کسی نبود که به آنها بگوید:

پیش چشمت داشتی شیشه کبود      زان سبب عالم کبودت می‌نمود

گر نه کوری، این کبودی دان ز خویش    خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش

باید مراقب بود با چه عینکی به زندگی نگاه میکنیم؛ آنرا هیولا می­ بینیم یا هدیه؟

 

“دکتر منوچهر خادمی ، معنادرمانگر”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *