هیچ نیمه گمشده ای وجود ندارد

 

به این اصل توجه کنید، هیچ نیمه­ گمشده­ ای وجود ندارد! برخلاف آنچه که برخی مکاتب روانشناسی، فیلم­ های سینمایی عاشقانه، رمان­ های عشقی و باور عمومی مردم ادعا میکنند و باور دارند که هر انسانی، یک نیمه ­گمشده دارد که در طول عمر اگر او را پیدا کند تبدیل به خوشبخت ­ترین و سعادتمندترین انسان در کره خاکی میشود، ما نیمه ­گمشده ­ای نداریم!

دقت کنید!

ما کامل متولد میشویم! تک تک ما! اما اتفاقی که میفتد این است که در طی دوران کودکی، به مرور توسط محدودیت­ هایی که خانواده، اجتماع و فرهنگ برای ما ایجاد میکنند، ما بخش­ ها و تکه­ هایی از شخصیت خودمان را کاملاً ناخودآگاه و بی­ اختیار در لایه­ های درونی روح و روان خودمان، مخفی و پنهان میکنیم که میشوند سایه ­ها و نیمه تاریک وجود ما؛ که زندگی نزیسته ما را رقم میزنند.

مثلاً اگر من کودکی باشم با خصوصیات شخصیتی برونگرا، فعال، اجتماعی، پُر جنب و جوش و.. اما در خانواده ­ای متولد شوم که به شدت درونگرا و منزوی هستند و روابط اجتماعی خیلی کم و محدودی دارند و.. به مرور با من جوری برخورد میشود که من یواش یواش این ویژگی­ های شخصیتی خودم را پنهان میکنم، چون اگر این کار را نکنم از طرف خانواده پذیرفته نشده و طرد خواهم شد و من که کودک هستم به شدت دچار عدم امنیت میشوم، پس محدودیت­ های خانواده را میپذیرم و من هم تبدیل میشوم به یک فرد درونگرا و منزوی.

حالا در سن ۲۵ سالگی کسی را می ­بینم که به شدت شوخ و شنگ و اجتماعی و اهل معاشرت و… است! چه اتفاقی میفتد!؟ من آن وجه شخصیت خودم را که در کودکی در درونم پنهان کرده بودم روی او فرافکن میکنم! یعنی او میشود همچون یک آینه که مرا نشان میدهد و در نتیجه، من عاشق او میشوم! او نیمه گمشده من نیست، بلکه خودِ من است! من عاشق خودم شده ­ام، اما آن خودی که از کودکی ناخودآگاه او را پنهان کرده ­ام و او را زندگی نکرده­ ام و شد سایه وجود من! و حالا مشتاقانه از من میخواهد که او را از سایه ­ها و نیمه تاریک وجود خودم بیرون آورم و او را که زندگی نزیسته من بود، زندگی کنم!

بنابراین، نیمه گمشده در واقع همان نیمه دیگر (نیمه تاریک) روانِ خودمان است که در درونی­ ترین لایه­ های روح ما پنهان شده بود! ما از عشق به دیگری، سرخوش و سرشار میشویم چون تمامیت خودمان را درک میکنیم، ما می فهمیم که کامل هستیم. ما از ابتدا کامل بودیم! معشوق، دارد ما را به خودمان نشان میدهد. تو گویی روبروی آینه ایستاده ­ایم!

نکته: کودک برونگرا صرفاً یک مثال بود، برعکس آن هم مصداق دارد. مثلاً فردی که به اصرار خانواده تا فول پروفسوری ریاضیات محض میرود؛ اما در ۳۰ سالگی عاشقِ یک شاعر یا یک موسیقی­دان یا یک نقاش میشود و بالعکس!

 

“دکتر منوچهر خادمی ، معنادرمانگر”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *